تبليغاتX
man o achicham

man o achicham

همه ی روزای سفید و سیاه آری را

منو برای خودش می خواست

مطلق مطلق

بریدم و تبتل پیشه کردم تا بشم مال اون

گاهی به علاقه گاهی به اجبار گاهی ام به زور!


حالا من اینجام

تنهای تنها بی هیچ چیز و کس اضافه ای که خلاف میل و صلاحی باشه که اون برام خواسته

و حالا اون...

پر شده از همه چیز هایی که خودش بیزار بود ازش

من خالی شدم از هر چیز اضافه ای و اون پر شده از همه ی اون چیزها


گفت تو منو داری و این کافیه برات! مثل من که تو رو دارم و کافی هستی برام

تو خیالم گفتم واقعا با من تکمیل تکمیلی؟


حالا امروز من اینجام. پرم فقط و فقط از اون! بی حتی یه نقطه ی اضافه

و اون امروز انگار دیگه من تنها براش کافی نیستم

انگار نیاز داره به بقیه

به همه ی بقیه


آریر یه سوال!

بالاخره نفهمیدم که تو تکمیلی یا هنوزم مکمل می خوای؟

پس چه جوریه که من تکمیلم؟؟؟؟



____ خدا بیامرزتش
               "درست مثل عمه ی مامانم!!!!!!"

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 20:51 توسط ر ی ر ا |

چایت را تلخ بخور

وقتی شیرین هم اسطوره ایست

که می خواست با دو نفر بخوابد

+ نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 9:33 توسط ر ی ر ا

هنوز هم نگاه مات و خالی ام را به تو می دوزم
نگاهی که بعد از تو به هیچ کس آنچنان شیفته و شیدا دوخته نشد!

امروز منم و یک نگاه سرد و تهی و سنگ قبری از جنس شیشه!
 - که می توانم جنازه ات را درون آن قالب تاریک و سیاه ببینم! -
از فرق سر تا آخر انگشتان پا!

تو چه داشتی که مرا این چنین مسحور کردی؟
تو چه داشتی که بی تو نفس هایم منقطع شد و چشمم دنیا را سیاه روشن تا سیاه تاریک می بیند؟
تو چه بودی که بعد از تو من هم
                                    مردم؟

نمی دانم چند روز از مرگت می گذرد
فقط چشم باز کردم و دیدم امروز هم
- مثل هر روز- من اینجا ایستاده ام با یک شاخه نیلوفر!
و یک ظرف پر از کماج!

امروز چشم باز کردم اما دنیا باز هم سیاه بود
و قلبم همچنان – مثل همه ی روزهای بعد از مرگت – کند و خفیف و ناموزون می زد
و دست هایم همچنان سرد و یخی
و نفس هایم بی حد و منقطع
و چشم هایم
        پر از شیدایی مرده!

خطوط سفید روی کفن سیاهت
برای من یادآور تمام لحظه های با هم بودنمان است

 

خطاب به همه ی آن هایی که بدون اذن و حضور من تو را در خاک کردند
قبل از خواباندنش در این تخت شیشه ای، جیب هایش را گشته اید؟ شاید تکه های قلبم آن جا باشد – و بتواند تن سردش را دوباره گرم کند! –

و خطاب به تو! بی معرفت دنیا
قلب تندم، چشم های شیدایم، دست های گرمم، قلب پر انرژی ام، لبخند درخشانم، نفس های آبی ام ... همه را همراه خودت برده ای و تنها من را تنها اینجا گذاشته ای!
بردن جسمی که دیگر هیچ نداشت برایت اینقدر سخت بود؟

دیروز که اینجا بودم، یکی آمد و کنارم نشست. در گوشم زمزمه ای کرد!
بعد از رفتنش من باریدم! گمانم نگاهم را فهمیده بود!

 

-          کی می تونه جای اسمت توی شعر من بشینه
توی این مرثیه امشب جای اسمت نقطه چینه
طرح ساده ی نگات، دفتر خاطره هات
مث سایه روی خاک افتاده
بی تو از گریه پرم، لحظه ها رو می شمرم
آسمون بی تو پر از فریاده
قاب عکست رو به رومه دارم از نفس می افتم
باورم نمی شه اما من برات مرثیه گفتم
آسمون بغضتو بشکن اون دیگه بر نمی گرده
نفس های گرمش امشب هم نفس با خاک سره

و خطاب به آسمان:
ببار!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 19:43 توسط ر ی ر ا

گفتى 9 كه شد ميرى ساعت من هنوز 8:55ه!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 19:50 توسط ر ی ر ا

برگرد سفر طول کشید ای نفس سبز

تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟




                                    ((من و عچیچم))

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 23:53 توسط ر ی ر ا

موهایم را شانه می زنم

باز هم به هوای بودن تو...!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 8:50 توسط ر ی ر ا

- جز من کسی برای تو نیست!

- جز من چی؟ کسی برای تو نیست؟!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 20:32 توسط ر ی ر ا

ما هر دو
در یک بهار چشم به هم دوختیم
آن گاه ناگهان
متولد شدیم
و نام تازه ای
بر خود گذاشتیم

 

فرقی نمی کند
آن حس
- حسی که می توان متولد شد -
حقیقتاً بهار باید باشد
و نام تازه ی ما حتماً
دیوانه وار باید باشد

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 1:43 توسط ر ی ر ا

کاش یادم نرود من کیستم!

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 10:30 توسط ر ی ر ا

هر روز عصر که می شود
ساعت 3:30
یک مریم دغدغه اش سرعت عقربه هاست
و یک علی که به بغل نرسیده از بغل کم می شود

هر روز عصر می شود
ساعت 3:30
یک مریم دغدغه اش ثانیه هایی است که می رود
و آژانسی که بی تاخیر می آید

و بی تاخیرتر می رود




و اگر نجنبی
سهم دلت به دلت نمی رسد و آرزویش تباه می شود


هر روز عصر که می شود
ساعت 3:40
یک مریم برای دقیقه ای بی دغدغه می شود

هر روز عصر که می شود
از دقیقه ای بعد از 3:40 تا فردا عصر
یک مریم دغدغه اش آغوشی است که کم شده است

تا فردا عصر
3:40

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 20:12 توسط ر ی ر ا

اگه شکسته ام اگه نا ندارم

اگه کسی رو جز خدا ندارم

مهم چشاتن
که یه وقت نشن خیس

مهم تویی
دردای من مهم  نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 21:16 توسط ر ی ر ا

خنده رو از لب این دل نا شاد بگیر
یه کم عاشق شدنو از دلم یاد بگیر
اگه حتی تو بخوای عهدمون شکسته شه
نمی ذارم یه نفس دلم از تو خسته شه

 

دل من از غم دوریت مرده
تو خیال می کنی خوابش برده
یه دفعه از من بیچاره چرا
نمی پرسی زنده ام یا مرده؟
نمی پرسی نمی دونی غمت
چه بلایی به سرم آورده

 

بذار عمرم به امیدت سر شه
تا یه ذره خستگی هام در شه
عطش خواستنتو ازم نگیر
تا دلم بسوزه خاکستر شه
آخه حتی فکرشم نمی کنم
روزگار من از این بهتر شه

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 20:52 توسط ر ی ر ا

علی؟!


+ نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 10:20 توسط ر ی ر ا

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:20 توسط ر ی ر ا

مرد زن، زن مرد.خواب بیدار و بیدار خواب. هر کس که می تابد بر تو تظاهر می کند، نیرنگ.  ( زن مرد و خواب بیدار کجا و ....؟؟)

دوستت اندیشه اش ناب است!، فکر فکر زدن چند چیز دختر معصوم مردم دارد و شبها خوابش نمی برد و شب خوابش را.

آن یکی هزاران هزار دختر دوست دختر دارد اما پول قبض تلفن هیچ،

پدرت می خواهد گامهای بلند بردارد از پشت کوهی که آمده و رشته پلی که می رود.

مادرت دنیایش سیر کردن شکم های سیر گناهکاران است!

خواهرت شیش من برایت پرونده می آورد که تو نا آلوده ای، شب بالش زیر سرت غصبی است و...

یا که خوب برایت میریزد آبرو که خوبتر آب درون، خون.

کاسه کاسه از پشت بام کجا شر شر باران میگیرد، حموم، همون...

و تو مثل غازمردگانی که همتا دارد و هم چروک:

گاهی میخواهی ببری بند نافت را زدنیا

گاهی میخواهی ببری بند نافت را زدنیا نونهال دست به چاقو شده؟ کش خشتکت را هنوز من میکشم برایت بالا که فقط این را می گوید در طلب مرگ شاید به تو خدا.

قصه ات طولانی است و پست و هموار، رشته کوه بی گرز، البرز

خانه ات هیچ، اتاقت را برای چه که کردی خاموش؟

که اوست می آید از بالای سرت شاید می پاید از تو هرکه را که گفته بودی و ندیده ایم به جز دوبار که هر شب شبی سه روز رو به روی عکس هرسرش که می خوابی ام  و می خوابیدندندوسان ببخشید خوابیدندندوشان دوشان دو شانه که به هم نمیرسند از هم باری ای که موهایت میدهد بشان!

روی سینه ات نخوابیده ببین و مثل هرشب بکن بکن بکن هزارتار آرزویی را که سبز شده زجان برای زنجانت ای مسافر لوکیشن ندارنده ی رنده شده اما زنده مانده ی زندگیه...........................

نیست هیچکس تو را بگوید برای چه؟که؟ مینویسی وقتی خودت به خود میگویی حرفهایت برایم خام است و هضم نمی شود مگر ((به ظاهر)) دو ماه بگذرد که دو ماه گذشت و رفت و من نمی دانم چرا هنوز جای نظر برای آنکه قول داده بودم ام خالی است و بس ( کاش می گذاشتی دو ماه بگذرد و کاش می دیدی و ندیده تلاشم را پوچ نمی کردی )

یا که

حرفهایت برایم خام است و هضم نمی شود مگر ((به ظاهر)) دو ماه بگذرد که دو ماه گذشت و رفت و فقط نوشت که همیشه داری غلط املایی ((دیکته صحیح می کنی یا...؟شاید به خاطر همین است چیزی هضم نمی شود!)) ( دیکته صحیح نمی کنم اما برای هضم باید بدانم کدام واژه به کدام جمله است و کجا مکث است و کجا درد است و ...) ...که هیچ شیره نوشت، شیره مالیدت که از شیر مادرت برایت گواراتر است و بس

پس بهتر است جای خالی نظر نباشد ات چون که تو را چهارده پانزده سال پیش از شیر گرفتند ات که خورده نشوی زغصه ها و...

اینک اینکه می رسی به آخرت که خاک برسرت و نه اصلا تمام خاک عالم بر سرت و توسرت که همسرت همپایت همدستت همقلبت تو را گفت نوشتنت علی قلی منع بود بر من که هیچ چیز حرفهایت از برای فهم نیست برای من...

اما تو که خری و پری، دوباره نوشتی اش که من مری...

تو را باز نخواندتت و سهم هر روزت از حرفهایت همین که هضم نمی شود و...

اما تو که بازهم خری و پری، سه باره نوشتی اش که من حقیقتا مری...

تو را باز نخوانده بودتت که هیچ، رفته بود برای حرفهای غریبه ای که خدایش مردمان روی زمین شده اند دعا کند و جارزنی که به حال این حال پریده و شما و ما خدا دانسته دعا کنید که همسرم همپایم همدستم و همقلبم گناهکار است و بی دین، که نگفتمش به عبادتگاه ما بیایدش...

(( خدا تو را چه شد که این خلقشدگان که نام نهادیاشان انسان که ارشد بودند و هستند نسبت به هر مخلوقگان تو را دور دیدند و پرسیدندت که "از اینجا که من ایستادم چقد تا آسمون راه؟"

انگار هم کورند، هم کر رو به رویشان ایستاده ای تو را از آسمان می خواهند!

چرا به جز تو ز هر مفت خوری که گفته باشی و تفاوت هم می کند که...شفا می خواهند؟ نه اینها صفا می خواهند.....

مردی شفا می خواست تمامش را مصلوب فولاد پنجره رضا کرده بود،

مردی شفا می خواست برای بازار گرمی زبانش را مجلا کرده بود.

نه ببخشید، مردی صفا می خواست برای بازار گرمی زبانش را... ))

(برای اینجا فقط می نویسم _________________________________________  )

اما تو که بازهم خری و پری، چهار باره نوشتی اش که من حقیقتا مری...

تو را باز نخوانده بودتت که هیچ، رفته بود برای حرفهای غریبه ای که خدایش مردمان روی زمین شده اند دعا کند و جارزنی که به حال این حال پریده و شما و ما خدا دانسته دعا کنید که همسرم همپایم همدستم و همقلبم گناهکار است و بی دین، که نگفتمش به عبادتگاه ما بیایدش...

و این بود قصه یا غصه اینکه تظاهر کنندگان فاحشگی که حکم همشیرگی از خواهر و برادر بر می دارند، جای توبه از زمین و زمان خواهان شفا شدند برای زنده ماندن نوزادی که پدرش از مغفولین است و خودش می داند ماندن یا رفتنش وابسته به خدا است، نه دعاهای آلوده.

و این شد که تو را خاک سر بریده کنم خودم، که هیچ شده مانده ای و چاله ای که از برای خودت زیر گوشه دلت دوباره حفر می کنی تو ای خاک دمیده برای... ( مرد خاکستری! ببین چه گفته ای و که را خاکستر کردی!)

((برای خودم نوشته بودم و خدا و مرد خاکستری

آی مرد خاکستری، مشکی ات زاغ، سفیدت بی رنگ، سرد صورتی صورتی، اولی فیس دومی پینککی!))

 

 

 

مرد خاکستری من! دوباره بخوان آنچه نوشته ای و آنچه خواسته ای و آنچه گفته ای!

دوباره بخوان و ببین چه کرده ای و کجا را خاکستر کردی

کمی تا مقداری اندک بیشتر از همیشه نبود آتشت آفتاب من؟

 

 

می دانی چرا آفتابی؟؟؟

چون آفتاب هر چه را که آب نمی تواند پاک کند پاک می کند. آفتاب پاک کننده ترین است مرد خاکستری من

درست مثل تو که آمدی و پاک کردی اما چه بی طاقت بودی که جا زدی و مرا تنها گذاشتی و ....

 

آفتاب سهم من و توست

نه خاکستر!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 15:16 توسط ر ی ر ا

زنگ آخر! بذر افشان مثل همیشه ساده و معمولی  و بی وقفه درس می دهد و میدان الکتریکی و تجمع بار را توضیح می دهد.  مثل یک هلوی متحرک در امتداد تخته سیاه سبز کلاس راه می رود و می نویسد. شکل گلابی شکل و تجمع بار در قسمت نوک تیز آن!

 

زنگ پیش هم او بود. دلم غنج رفت وقتی یادم آمد در خانه میلی دارم که تو برایم فرستادی و هنوز نخواندمش. هر چند که مضمون آن را می دانم.

 

دلم یادش آمد که 5شنبه 9:30 تعطیل می شویم. می توانم بروم خانه. دلم گفت چه خوب! اگر این طور بشود می تون برنامه ای چید و ... دلم به خودش خندید. خودش را مسخره کرد! بعد بر خودش سخت گرفت که های! تازه فقط 21 روز گذشته! 3 هفته!  دلم یادش آمد که من 3 هفته پیش در چنین روزی پیش تو بودم و ...

 

دلم می خواست بگوید که بیا. که اگر بیایی...

 

به قول خودت " یادم باشد بعدا این را از تو بپرسم " که چه کردی با دلم که امروز این گونه بی قرار است؟

 

تو ندیدی که امروز چقدر نا توان شدم مقابل دلم و ندیدی که مانده بودم از تحمل 86 روزه ام! نمی دانی و نبودی در و دروازه بودن گوش های دلم را ببینی وقتی به او می گفتم که چرا؟

 

نمی توانم باور کنم کم تحمل بودنش را که استقامتش را به چشم دیدیم. دل تنگی اش برایم قابل قبول نیست که خوب به یاد دارم مقابله اش را...

 

مثل بچه ای سرتق می شنود و آرام می شود وقتی از او جواب می خواهم، باز پا می کوبد و گریه می کند و موهایش را ...

 

دل کوچک اما وسیع من! چه آزارت داده که امروز دل تنگی و بی تاب و حسود و کم تحمل؟

 

تو بگو! چه کرده ای که آرامش من امروز در گرو عطر تن تو و بوی تو و بادی است که از جنوب شرق می وزد؟

 

چه کرده ای با من که کم تحملت بی تحمل شده است؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:2 توسط ر ی ر ا

عجز در چشمانم موج می زند؛
بغض خفه می کند مرا؛
اما چیزی که می دانم آرامشی است که تنها وقتی عاجزم آن را...

 

وقتی به نهایت عجز می رسم
این آغوش توست که عجز را می  رباید
و بغض را می کشد

و

آرامش را بر می گرداند به من

 

نگیرش از من!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:46 توسط ر ی ر ا

چه راحت ترک می خورد دلم وقتی در سطر سطر واژه ات دنبال نامم هستم و حتی وقتی بر آن تاکید می کنم تو باز ......

و من نمی دانم چرا تو خود مرا نام نهادی و حال که نامم نام تو شد و بند بندم ....

چه راحت ترک می خورد دلم فقط به خاطر یک "ر"!!!

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:14 توسط ر ی ر ا

می رویم. سه سایه؛ دو هم سایه!

من و تو و رفیق!

ما و رفیق!

می رویم من آسوده و بی خیال از حضور همشهریان آشنا مست مست...داخل ساندویچی می شوید و برای دقایقی سایه ام بی هم سایه می شود...

 

 

 

" تو اینجایی، کنار من؛ بی هیچ فاصله ای! پنجه ام فقل شده در انگشتانت و من لبریز از گریز نگاهی که هستی ام وابسته به بسته نبودنشان است.

تو اینجایی؛ درست اینجا پهلوی من. دلم می گیرد وقتی می فهمم راهی نمانده. وقتی ...

دستم به سمت سینه جمع می شود. دستت که قفل شده در دست من است همزمان با دستم حرکت می کند و قلبم درست مثل آهنربا آنچه به آن جاذبه دارد را جذب میکند و من مست و سرمت تر از مستی این احساس!

من مستم از گرمایی که گرم است

من مستم از گرمایی که گرم تر است

و من مستم....

نمی دانم کدام احساس و جاذبه در تک تک سلول های این تن تبی بالاتر از ۴۲ می خواهد. لبم فشرده می شود به انگشتت. به انگشت وسط، به ناخن سفید و صورتی مرتبش. انگار هر چه بیشتر فشارش دهم تبم بالاتر می رود

و این آن چیزی است که می خواهم....

ذوب شدن!

حالا من مست تر از هر مستی از شرابی سرمستم که جز من کسی حتی حق نگاه کردن به آن را ندارد چه برسد به نوشیدن و مست شدن و ... "

 

 

 

سایه ام هم سایه ی خویش را می یابد و دوشادوش و نزدیک تر از دو هم سایه می روند...

در پی سمندی هستی که کمندش تو را بگیرد ازمن و من به همه آگاه ترم از آنچه در دل توست که این جز نرفتن نیست!

تو ... می گویی وداع؟؟؟؟ حتی واژه اش آتش که هیچ! آتش فشان در دلم روشن می کند. وداع می کنی وداع میکنم و چقدر دلم می خواهد این وداع را وداعی نباشد

آتش گونه ام در کنار سردی لبانم برایم هیچ به ارمغان ندارند جز مستی دقایق پیش را!

تو می روی... من ... می روم. می رسم. ساعتی می گذرد... یا حتی روزی!

مستی می پرد از قفس سرم و من تازه می فهمم که آتش فشان دلم چقدر سورانده مرا...چقدر خسارت زده و چقدر...

کاش میشد آدم همیشه مست باشد!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:18 توسط ر ی ر ا

دل گفت: بنویس
گفتم: چه؟ من که چیزی ندارم!
سرزنش آلود گفت: تو که همیشه چیزی داشتی برای نوشتن!
ماندم چه بگویم!

خودکارم...
حتی مثل همیشه که وقتی می نوشتم با اطمینان کامل قلمم را انتخاب می کردم؛ از سایز و رنگ و زغالی یا جوهری بودنش... این بار...
ندانستم با چه بنویسم. زغالی باشد یا جوهری؟ سیاه باشد یا آبی؟ قرمز ها خوب است ها!
کدام را بردارم؟ کنکو که ۱میلی است و روان یا زبرا که وقتی آدم آن را در دست می گیرد لذت می برد از نوشتن؟

من ماندم و افکارم... خیره به لایتس اوت و غرق در سفید – آبی گرگ و میش گل ها!
ذهنم چه خالی است! بی هیچ واژه ای! نگاهم می چرخد به اطراف. به کتاب های سال جدبد که تلمبار شده اند و چسب ۵ سانتی بالای کتاب شیمی که نشان دهنده ی تازه جلد شدن کتاب است.
خرده های روزنامه که محمد آن ها را چیده است. خودکارم که زیر میز افتاده. عکس حسن حسینی روی بریده روزنامه ای که جدا کرده ام... کیفم؛ لخت و لاغر و خالی. رادیو روشن و شعری که بعد از ۳ سال هنوز هم نمی دانم صدای حمید خندان است یا لهراسبی؟؟ 
کوله ی قرمز و مشکی ام که وزنش کمتر از ۴ کیلو نیست.
تشکم ولو شده وسط اتاق
یک سینی نان. کاسه ی کره مربا. دفتر ریاضی ام که زیر این برگه است
و من بین تمام این چیز ها در ۹ متر اتاق!

دل!
از چه بنویسم؟ مرا چه به این گونه نوشتن؟ نثر محاوره ای و بی قید و احساسی من کجا و این نثر پر واژه و سخت گزینش و ...
که خودم هم فهمیده ام مسخره شده!

اصرارم چیست برای نوشتن؟ این گونه نوشتن؟
چه چیز را می خواهم نشان دهم؟
خودم هم نمی دانم!

اما یک چیز را می دانم!

می خواهم بنویسم. صفحه ای، بندی، سطری، حتی واژه ای!
اما از ته دل! از عمق عمق احساس!

بنویسم بی آنگه خط بزنم و جایگزین کنم
بنویسم بی تردید انتخاب
بنویسم بی خالی بودن
بی سر در گمی!
بنویسم بی آنکه نگاه ملتمسم برای یافتن واژه واژه ی نوشته روی تک تک لوازم اتاقم بچرخد تا شاید واژه ای به مغزم خطور کند
بنویسم با دستم؛ نه قلمم!
فقط می خواهم بنویسم

دلم..
دلم برای نوشتن تنگ شده
نوشته هایی که بوی مرا دارند. نه سخت اند، نه بیگانه، نه تلخ اند، نه گیج و گنگ! ساده ی ساده! بی هیچ دو پهلوگری و کنایه و آرایه ای
که در آن فقط واژه ها می رقصند
فقط واژه ها می آوازند
فقط واژه ها می سرایند...
دلم سمفونی پاک و آزاد و ساده ی واژه هایم را می خواهد

 

دلم برای نوشتن تنگ شده است!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:21 توسط ر ی ر ا

گاه گاهی دل من
دوست دارد که برای تو فقط تنگ شود ....

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:44 توسط ر ی ر ا

پارسال بود. همین موقع ها. یه چند ساعت کمتر. غروب بود. برات آف گذاشتم گفتم شب ساعت ۱ منتظرم.

هیچی نگفتی و شب اومدی:

ــ دختر من خواب بودم.
ــ فعلا که بیداری و داریم می چتیم.
ــ نمی فهمم اصرارت رو واسه این ساعت ها آن شدن.
ــ هیچی! الکی! ببین! حالا اینا رو ولش! می خوام زنت بدم.
ــ ااااااااااا! خجالت بکش دختر! مگه من چند سالمه؟؟؟
ــ به من چه؟ من می خوام زنت بدم. می خوام خواهر شوهر شم. اونم از اون بد جنساش! حالا طرف کیه؟
ــ کدوم طرف؟
ــ همون که باید با کمک خواهر هم اسمت دونه دونه موهاشو بکنم.
ــ ای بابا! ول کن نیستی تو؟؟؟؟
ــ ااااااا! خب دلم می خواد عمه شم. دلم می خواد با زنت دعوام شه! تا محمد بخواد زن بگیره که من پیر شدم دیگه نای دعوا با زنشو ندارم!

خندیدی!
ــ بالاخره میگی اون دختر بد بخت کیه یا نه؟؟؟
ــ بابا من هنوز بچه ام! زشته واسم این حرفا!
ــ برو بابا! من بخوام داداشمو زن بدم کی رو باید ببینم؟؟؟

بحثمون همینجور ادامه داشت. هی تو می گفتی نه و من هنوز بچه ام و دست بردار و حرف دیگه ای نداری بزنی؟؟؟؟؟

و من هی می گفتم بالاخره میگی باید بریم خواستگاری کی یا نه؟؟؟

ساعت شده بود ۱:۴۰
گفتم:حالا اینا رو ولش! بالاخره عروس خانوم بله یا نه؟؟؟
ــ بله.
ــ مبارکه! حالا به عقد کی؟؟؟؟
ــ به عقد دختری که دوسش دارم. 
ــ خب؟ اسم؟؟؟
ــ امشب پیله کردیا!
ــ من تا زنت ندم خلاص نمی شم! می گی کیه یا نه؟؟؟

هنوز آهنگ صدام موقع خوندن این جمله تو گوشمه وقتی احساس می کردم تو داری اینو میگی:

« دختری که دوست دارم. دست از سرم بردار »

من بودم و بهت جمله و پرده ی اشکی که قسم می خورم تو۸-۷ دقیقه ی اول جز اون هیچی نمی دیدم.

امروز یه سال گذشت. امروز ۷ مرداد ساعت ۱:۴۳دقیقه یک سال از  اون جمله گذشته. یک سال ما با هم و مال هم و خود هم هستیم.

سخت بود این یه سال. پر از فراز و نشیب و تلخی و شیرینی. سال سختی بود. خیلی! اما زود گذشت.

چند سال دیگه این موقع از سال ما پیش همیم. اون موقع مثل امسال، مثل هر سال دیگه تو گوشت زمزمه می کنم:

« پسری که دوست دارم هیچ وقت دست از سر من و قلبم بر ندار »

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 8:26 توسط ر ی ر ا

بالاخره عکس گرفتنا تموم می شه. به ساعت نگاه می کنم. ۴:۱۰. نگام به دور و برمونه. داشتیم می اومدیم غلغله بود اما حالا جز چند تا کارگر و یه پدر – پسر کسی اونجا نیست. نگام به آسمونه.شاید دلم میخواد خورشید هم مثل من دلگیر باشه. اما نیست...

سوار می شیم. مثل موقع رفتن پیش هم می شینیم. با این تفاوت که این بار به جای اینکه خرت و پرتامون بین ما باشن، ما بین خرت و پرتامون نشستیم.

دلم گرفته. دلش می خواد داد بزنه. اما قول داده. اولش بهونه گیری می کنه. دوس داره دنبال یه بهونه بگرده تا گریه کنه. اما یادش می آد قول داده. تقلا می کنم تا شاید رفع شه این بهونه گیری که نمی شه نا به جا خوندش.

دو دلم. هنوز واسم سخته. یادم می آد همه ثانیه هایی که تو این چند ساعت از دست دادم. دیگه نمی خوام هیچ ثانیه ای رو از دست بدم. شکم کنار می ره و همزمان با اون دستم دور بازوت می پیچه و دستت محکم اونو می گیره. سرم رو تنم سنگینی می کنه. تحمیلش می کنم به شونه هات.

باز دلم آروم نمی شه. دلگیره از دستم. از احساساتی که بی موقع ظاهر می شن. دستتو می آرم بالا. می خوام بچسبونمش به قلبم بلکه آروم تر شه. اما بازم نمی شه. با همه زوری که واسه بیرون نیومدن اشکام می زنم، لبمو محکم فشار می دم به دستت. معترض می شی. دوس ندارم به اعتراضت گوش کنم. دلم آروم نمی شه. دوباره و سه باره..... یه کم آروم می شه.

همه چی عکس شده. شاد و خندون بودن و خندیدن رفتن کجا و من و توی تو فکر و رفیق خواب آلود کجا....

تو گوشم جوری که ناراحت نشم بهم تذکر می دی که تو دید راننده هستیم. حوصله ندارم بگم خب باشیم و بعدش یه بحث گنده باهات راه بندازم. دلم می خواد فقط قفل دستامون باز نشه از هم.

حوصله ندارم وگرنه می گم که مهم نیست واسم. می گم که باقی مونده ها رو نمی خوام از دست بدم. فقط آرامش می خوام. می خوام همه حواسم به این ثانیه ها باشه.

نچ! این دل راضی نمی شه. دارم فکر می کنم که باز چه کنم تا آروم تر شه. دارم باهاش حرف می زنم. به نتیجه می رسم. دو دلم. مثل همون اول. تا می آم زبون باز کنم و بگم بهت، یه بار دیگه لبات می آن سمت گوشم. یه چیزی توش می گی. همون چیزی که می خواستم بگم.

معطل نمی کنم. چون صبرشو ندارم. می خوای تلافی کنی دوس ندارم. یعنی هنوز خجالت می کشم ازت. دارم اذیتت می کنم. با خنده می گم نه! باز معترض می شی. جرئت ندارم تو چشات نگاه کنم. همون چند ساعت به حد کافی آتیشم زد. این چند دقیقه ی آخر به حد کافی دلگیر هست واسم. نمی خوام با دیدنشون ...
آخه من قول دادم

بالاخره تو پیروز می شی. تموم تنم می لرزه از یه احساس ....
چشام دارن چکه می کنن. دستتو محکم تر می گیرم. با این کار به سختی جلو نشتشو می گیرم.

دلم یه هو داد می زنه "من بغل می خوااااااااااااااااااااااااااااام" سعی می کنم بهش بفهمونم که نمی شه. نمی فهمه. سعی می کنم حالیش کنم که واقعا امکانش نیست. لج می کنه.
همون جوری – یه وری – اون یکی دستمو می آرم جلو. محکم اون شونه تو می گیرم. یه بغل نصفه نیمه. با خنده می گم حالا اگه می تونی از دستم فرار کن!
لبخند می زنی. دلم آروم تر می شه. کمتر از دو دقیقه ی دیگه این حالت ادامه داره. دلم رو متقاعد می کنم که درست نیست این شکلی و ازش می خوام که این یه بار رو رضایت بده.
با اکراه قبول می کنه.

رفیق روشو بر می گردونه یه چیزی بپرسه. می دونم دیده. اما واسه چند ثانیه هم که شده سنگینی سرمو به تنم بر می گردونم. روشو که بر می گردونه دوباره زحمتشو می دم به تو.

دلم نمی خواد جاده تموم شه اما بالاخره می رسیم به اول شهر. دوس ندارم اما مجبورم. سرمو بر می دارم. باید مقنعمو سرم کنم. با یه مکافاتی سرم می کنم. نگام می کنی با یه لبخند. دستم تو همین چند دقیقه ترسیده. دوباره دستتو می گیره. دارم چرت و پرت می گم فقط واسه اینکه یادم نیاد تا چند دقیقه دیگه چی پیش می آد.
آخه من قول دادم

بالاخره می رسیم. درست یادم نیست اول تو فقل رو باز کردی یا من. اما به هرحال باز شد خب...
دنبالت می آم.  اما....
رفیق داره از پله ها می ره بالا. سری تکون می ده و خداحافظی می کنه. تو دو دلی. مثل خودم. منتظر عکس العملتم.
دستتو می آری جلو. دوباره دستامون می رسن به هم. دلم نمی خواد درش بیارم. بازم نمی دونم اول کی در آورد دستشو....

سوار می شی. یه نفس عمیق می کشم. رومو می کنم اون سمت و راه می افتم
آخه من قول دادم ....

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 22:58 توسط ر ی ر ا

کاش می دانستم چیست؛
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:45 توسط ر ی ر ا

تو یه همچین شبی تو یه شهری نه خیلی دور نه خیلی نزدیک یه هو همه دیدن که فاطمه دردش گرفته. همه مونده بودن چه کنن با یه زن زائو وسط طواف بی قابله....

درد امونش رو بریده بود. یهو یکی گفت بیا. تو مهمون منی.  تو و پسرت مهمون عزیز من هستین.

جلوی چشای حیرت زده ی مردم فاطمه دختر اسد از دیوار شکافته شده ی اون خونه رفت تو. و دیگه هیچ کس نتونست هیچ راهی واسه ورود به اون خونه پیدا کنه.

به ابوطالب خبر دادند. نگران بود. اما نگرانیش شیرین بود. میدونست همسر و فرزندش مهمونای اونی هستند که مهمون نواز ترینه.

بعد از 3 روز فاطمه در حالی که پسرش تو بغلش بود از همون شکافی که بعد از ورودش کسی نتونست پیداش کنه بیرون اومد. سالم و سر حال و شاداب.

ابوطالب پسرش رو که دید از همون اول فهمید که این پسر قصه اش یه چیز دیگه اس. این از همون اول تولدش مشخص بود

 

اسمش علی شد و بعد ها دست راست رسول و اسد الله و یار و یاور مظلوما و یتیما و بی کسا

اسوه ی جوون مردی بود و نماد حقیقی عدالت.....

یا مولا

 

 

این شب عزیز رو قبل از همه به عچیچ خودم به مناسبت روز مرد و بعد به بابای خودم و بابای عچیچ . بعد هم به همه آقا ها و بابا های دنیا تبریک میگم.

عچیچ آقایی خودم روزت مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 9:9 توسط ر ی ر ا

و برگشتیم___________________________________________________________________________

 

 

 

همین!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 15:43 توسط ر ی ر ا

آن وقت که هیچ پلکی نمی گذاشت هیچ چشمی یک رنگی آسمان شب را ببیند باز  گشتی از پشت کوهها و دشتهایی که حتی آسمان سرزمین گناهکاران از آنجا معلوم نبود و دگر بار از خواب تکرار آغاز فردایی بی هم بیدارم کردی.دست در دست هم رفتیم....
اما هنوز مانده
چند روز بیش تر نمانده
به ترک این جسم های دروغ باف برای ثانیه ای بیشتر زیستن
و چرا فکر کردی من می گذارم دوباره آغاز شود روزهای ناکامی؟
و چرا فکر کردی اجازه می دهم یک بار دیگر آشیانه ی فرو ریخته مان فرو ریزد؟
و چرا فکر کردی نفرینت می کنم در حالی که خود نفرین شده ی عشقی ابدی هستم؟
و چرا فکر کردی می توانی تنها بروی در جایی که هیچ کس نیست؟
- بی من-


و چرا؟
و چرا؟
و چرا؟

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 16:23 توسط ر ی ر ا

سلام قشنگ ترین بهونه ی ر ی را برای زندگی

می دونم سالار
حق داری
حق با توئه
نامردی کردم؛ خیلی بد
خیلی نامردم سالار
می دونم حقت این نبوده عچیچم
به خدا می دونم سالار

 

بهم اعتماد نداری دیگه؛ حق با توئه
اما سالار مجازاتت خیلی سنگین بود واسم....
واقعا حق من اون بود؟
که بذاری و بری؟
مگه نه اینکه ما تا آخر....

 

سالار می دونم رسمش این نبود. می دونم خیلی نامردی کردم. می دونم گناهم نابخشودنیه.
به خدا می دونم سالار همشو

 

سالار....
نرو
عاشقونه هامونو این جوری تموم نکن
اشتباه منو با یه اشتباه بزرگتر جواب نده
نه سالار
رسمش این نیست

 

من عهد شکنی کردم
دروغ گفتم
ظلم کردم

تو عهد نشکن
ظلم نکن
به من و خودت

 

دیشب میلتو کامل خوندم
حق با تو بود. این همه نامردی کردم و تو تحمل کردی....
اما سالار حتی واسه یه لحظه فکر نکردی کاش همون لحظه می گفتی بهم؟ نه اینکه بذاری تلمبار شه تا یهو این جوری بترکی؟

 

سالار اشتباه کردم
خیلی بد کردم
نامردم
می دونم سالار
ولی دنیای قشنگمونو خراب نکن
حرف رفتنو نزن

"هستیمو ازم بگیر       حرف رفتنو نزن"

 

دارم "جز تو" گوش می کنم. دارم فکر می کنم که با چه ذوقی این آهنگو واسم میل کردی....

جز من کی واسه دیدن تو حریصه         اسمتو رو قلبش می نویسه

دارم فکر می کنم که چقدر ساده شکستمت
منی که ادعا می کردم نمی ذارم کسی بشکنتت و تا هستم هیچ کس نمی تونه این کارو بکنه باهات

 

نمی دونم دیروز چقدر با خودت "بغض" محسن رو زمزمه کردی
نمی دونم چقدر دلت خواست برام "کجاست بگو" رو بخونی
نمی دونم چقدر "دلتنگی" رو احساس کردی
نمی ذونم چقدر دلت خواست "اگه یه روز مردی بیام و ....

 

سالار بد کردم
می دونم
تو نرو
به خاطر من
بمون و مثل همیشه عاشقم باش
یادم بده که نباید نامرد باشم
بمون و مثا همیشه شرمندم کن
سالار بمونو روزی هزار بار بکش منو
ولی سالار
تو رو جون ر ی ر ا بمون

 

سالار خونمونو داغون کردم
آشیونه ی قشنگمونو ویرون کردم
اعتماد تو رو سلب کردم
و دلتو
دل پاکتو
.
.
.
کشتم

 

 

 

سالار بمون
به یه فرصت دوباره
سالار نرو
نشکن منو
مثل من نامرد نباش و نامردی نکن

 

 سالار بمون
همین

 

 

خودم با دستای خودم عزیزترینمو له کردم. به خاطر یه آدم بی ارزش که فکر می کردم برام ارزش داره. نفهمیدم که واقعا در مقابل سالار هیچی واسم ارزش نداره. با دستای خودم دلشو انداختم زمین و روش پا گذاشتم. با دستای خودم....
من دیروز خرد شدن غرور یه مردو دیدم. نه یه مرد عادی. یه عاشق. یه معشوق. یه سالار....
با چشمای خودم دیدم. دیدم و هیچ کاری نکردم. فقط ایستادم و تماشا کردم

سالار ببخش که کوتاهی کردم. ببخش که بی تفاوت گذشتم. به خدا، به عظمتش، به بزرگیش، سالار جبران می کنم
جبران می کنم سالار


+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:41 توسط ر ی ر ا

تو چشمات مال من نیست و نگات دنبال من نیست و ...

بهارش این جوری باشه نه امسال سال من نیست و

نیست و

نیست!!

 

اولش با اون همه حادثه ی بد فکر می کردم امسال سال من نیست؛ سال ما نیست!

بهار اومد همه چی نو شد اما ...

مکافات های ما همچنان ...

فکر می کردم سال بدیه، سال عذاب آوریه

یادم رفته بود تو یه روز از همین روزای بهاری – یکی از همین روزا که فکر می کردم مال من نیست – یه فرشته از فرشته های خدا کم میشه و میاد پیشم. یادم رفته بود تو یکی از همین روزا خدا یه فرشته شو بهم بخشیده. یادم رفته بود...

 

ببخش منو فرشته کوچولو

که یادم رفت خدا چه هدیه ای بهم داده

 

بهار من

امروز روز به دنیا اومدنته. البته سالگردشه.

خانوم خوشگله! تولدتو هزار بار اول به خودم، بعد به عچیچم، بعد به تو و بعد به همه اونا یی که تو فرشته رو می شناسن تبریک میگم.

به خودم و عچیچم چون افتخار با تو بودن رو داشتیم.

به تو که یادت بیاد چه ارزشی داری.

 

بهارم

تولدت مبارک دوست خوب من

که عمر دوستیمون شاید کوتاه باشه اما وسعت مهربونیه تو تو این دوستی خیلی ستودنیه.

تولدت مبارک بهار من

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 18:16 توسط ر ی ر ا

نمیدونم چی بگم؛
نمیدونم چطور بگم؛
نمیدونم از کجا شروع کنم بگم؛
اونقدر اومدنت تو زندگیم تصادفی و ناگهانی بود که ... 
کم آوردم تو حضورت.

 

 

خدا جون، خدای خوبم که همیشه باهام بودی تو همه ی ثانیه ها حتی اونایی که به یادت نبودم؛
چه جور شکرت کنم بابت این لطفی که در حقم کردی؟
خدا جون می دونم جبران نمی شه اما بگو چطور نمک نشناسی نکنم در مقابل این هدیه ات که نمی دونم پاداش کدوم کار نیک نکردمه؛
خدا جون فقط ممنون و قد ستاره ها ممنون

 

 

عچیچ قلبم! همه ی گلای دنیا با همه ی ستاره های آسمون، همه و همه از طرف من دارن میان پیشت تا فقط اینو بهت بگن که:

 

 

هنرمند خودم روزت مبارک

 

بیست فروردین روز هنر و هنرمند و به همه هنرمندا و قبل از همه به هنرمندترین بنده ی خدای هنرمندم عچیچ خودم تبریک میگم

 

 

روزت مبارک عچیچ دلم!!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22:20 توسط ر ی ر ا