منو برای خودش می خواست مطلق مطلق بریدم و تبتل پیشه کردم تا بشم مال اون گاهی به علاقه گاهی به اجبار گاهی ام به زور! حالا من اینجام تنهای تنها بی هیچ چیز و کس اضافه ای که خلاف میل و صلاحی باشه که اون برام خواسته و حالا اون... پر شده از همه چیز هایی که خودش بیزار بود ازش من خالی شدم از هر چیز اضافه ای و اون پر شده از همه ی اون چیزها گفت تو منو داری و این کافیه برات! مثل من که تو رو دارم و کافی هستی برام تو خیالم گفتم واقعا با من تکمیل تکمیلی؟ حالا امروز من اینجام. پرم فقط و فقط از اون! بی حتی یه نقطه ی اضافه و اون امروز انگار دیگه من تنها براش کافی نیستم انگار نیاز داره به بقیه به همه ی بقیه آریر یه سوال! بالاخره نفهمیدم که تو تکمیلی یا هنوزم مکمل می خوای؟ پس چه جوریه که من تکمیلم؟؟؟؟ ____ خدا بیامرزتش
"درست مثل عمه ی مامانم!!!!!!"
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 20:51 توسط ر ی ر ا
|

چایت را تلخ بخور وقتی شیرین هم اسطوره ایست که می خواست با دو نفر بخوابد
+
نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 9:33 توسط ر ی ر ا

هنوز هم نگاه مات و خالی ام را به تو می دوزم امروز منم و یک نگاه سرد و تهی و سنگ قبری از جنس شیشه! تو چه داشتی که مرا این چنین مسحور کردی؟ نمی دانم چند روز از مرگت می گذرد امروز چشم باز کردم اما دنیا باز هم سیاه بود خطوط سفید روی کفن سیاهت خطاب به همه ی آن هایی که بدون اذن و حضور من تو را در خاک کردند و خطاب به تو! بی معرفت دنیا دیروز که اینجا بودم، یکی آمد و کنارم نشست. در گوشم زمزمه ای کرد! - کی می تونه جای اسمت توی شعر من بشینه و خطاب به آسمان:
نگاهی که بعد از تو به هیچ کس آنچنان شیفته و شیدا دوخته نشد!
- که می توانم جنازه ات را درون آن قالب تاریک و سیاه ببینم! -
از فرق سر تا آخر انگشتان پا!
تو چه داشتی که بی تو نفس هایم منقطع شد و چشمم دنیا را سیاه روشن تا سیاه تاریک می بیند؟
تو چه بودی که بعد از تو من هم
مردم؟
فقط چشم باز کردم و دیدم امروز هم
- مثل هر روز- من اینجا ایستاده ام با یک شاخه نیلوفر!
و یک ظرف پر از کماج!
و قلبم همچنان – مثل همه ی روزهای بعد از مرگت – کند و خفیف و ناموزون می زد
و دست هایم همچنان سرد و یخی
و نفس هایم بی حد و منقطع
و چشم هایم
پر از شیدایی مرده!
برای من یادآور تمام لحظه های با هم بودنمان است
قبل از خواباندنش در این تخت شیشه ای، جیب هایش را گشته اید؟ شاید تکه های قلبم آن جا باشد – و بتواند تن سردش را دوباره گرم کند! –
قلب تندم، چشم های شیدایم، دست های گرمم، قلب پر انرژی ام، لبخند درخشانم، نفس های آبی ام ... همه را همراه خودت برده ای و تنها من را تنها اینجا گذاشته ای!
بردن جسمی که دیگر هیچ نداشت برایت اینقدر سخت بود؟
بعد از رفتنش من باریدم! گمانم نگاهم را فهمیده بود!
توی این مرثیه امشب جای اسمت نقطه چینه
طرح ساده ی نگات، دفتر خاطره هات
مث سایه روی خاک افتاده
بی تو از گریه پرم، لحظه ها رو می شمرم
آسمون بی تو پر از فریاده
قاب عکست رو به رومه دارم از نفس می افتم
باورم نمی شه اما من برات مرثیه گفتم
آسمون بغضتو بشکن اون دیگه بر نمی گرده
نفس های گرمش امشب هم نفس با خاک سره
ببار!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 19:43 توسط ر ی ر ا

گفتى 9 كه شد ميرى ساعت من هنوز 8:55ه!
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 19:50 توسط ر ی ر ا

برگرد سفر طول کشید ای نفس سبز تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟ ((من و عچیچم))
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 23:53 توسط ر ی ر ا

موهایم را شانه می زنم
باز هم به هوای بودن تو...!
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 8:50 توسط ر ی ر ا

- جز من کسی برای تو نیست!
- جز من چی؟ کسی برای تو نیست؟!
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 20:32 توسط ر ی ر ا

+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 1:43 توسط ر ی ر ا

کاش یادم نرود من کیستم!
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 10:30 توسط ر ی ر ا

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 20:12 توسط ر ی ر ا

اگه شکسته ام اگه نا ندارم اگه کسی رو جز خدا ندارم
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 21:16 توسط ر ی ر ا

+
نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 20:52 توسط ر ی ر ا

+
نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 10:20 توسط ر ی ر ا

تو گل یاسمنی
+
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:20 توسط ر ی ر ا

مرد زن، زن مرد.خواب بیدار و بیدار خواب. هر کس که می تابد بر تو تظاهر می کند، نیرنگ. ( زن مرد و خواب بیدار کجا و ....؟؟) دوستت اندیشه اش ناب است!، فکر فکر زدن چند چیز دختر معصوم مردم دارد و شبها خوابش نمی برد و شب خوابش را. آن یکی هزاران هزار دختر دوست دختر دارد اما پول قبض تلفن هیچ، پدرت می خواهد گامهای بلند بردارد از پشت کوهی که آمده و رشته پلی که می رود. مادرت دنیایش سیر کردن شکم های سیر گناهکاران است! خواهرت شیش من برایت پرونده می آورد که تو نا آلوده ای، شب بالش زیر سرت غصبی است و... یا که خوب برایت میریزد آبرو که خوبتر آب درون، خون. کاسه کاسه از پشت بام کجا شر شر باران میگیرد، حموم، همون... و تو مثل غازمردگانی که همتا دارد و هم چروک: گاهی میخواهی ببری بند نافت را زدنیا گاهی میخواهی ببری بند نافت را زدنیا نونهال دست به چاقو شده؟ کش خشتکت را هنوز من میکشم برایت بالا که فقط این را می گوید در طلب مرگ شاید به تو خدا. قصه ات طولانی است و پست و هموار، رشته کوه بی گرز، البرز خانه ات هیچ، اتاقت را برای چه که کردی خاموش؟ که اوست می آید از بالای سرت شاید می پاید از تو هرکه را که گفته بودی و ندیده ایم به جز دوبار که هر شب شبی سه روز رو به روی عکس هرسرش که می خوابی ام و می خوابیدندندوسان ببخشید خوابیدندندوشان دوشان دو شانه که به هم نمیرسند از هم باری ای که موهایت میدهد بشان! روی سینه ات نخوابیده ببین و مثل هرشب بکن بکن بکن هزارتار آرزویی را که سبز شده زجان برای زنجانت ای مسافر لوکیشن ندارنده ی رنده شده اما زنده مانده ی زندگیه........................... نیست هیچکس تو را بگوید برای چه؟که؟ مینویسی وقتی خودت به خود میگویی حرفهایت برایم خام است و هضم نمی شود مگر ((به ظاهر)) دو ماه بگذرد که دو ماه گذشت و رفت و من نمی دانم چرا هنوز جای نظر برای آنکه قول داده بودم ام خالی است و بس ( کاش می گذاشتی دو ماه بگذرد و کاش می دیدی و ندیده تلاشم را پوچ نمی کردی ) یا که حرفهایت برایم خام است و هضم نمی شود مگر ((به ظاهر)) دو ماه بگذرد که دو ماه گذشت و رفت و فقط نوشت که همیشه داری غلط املایی ((دیکته صحیح می کنی یا...؟شاید به خاطر همین است چیزی هضم نمی شود!)) ( دیکته صحیح نمی کنم اما برای هضم باید بدانم کدام واژه به کدام جمله است و کجا مکث است و کجا درد است و ...) ...که هیچ شیره نوشت، شیره مالیدت که از شیر مادرت برایت گواراتر است و بس پس بهتر است جای خالی نظر نباشد ات چون که تو را چهارده پانزده سال پیش از شیر گرفتند ات که خورده نشوی زغصه ها و... اینک اینکه می رسی به آخرت که خاک برسرت و نه اصلا تمام خاک عالم بر سرت و توسرت که همسرت همپایت همدستت همقلبت تو را گفت نوشتنت علی قلی منع بود بر من که هیچ چیز حرفهایت از برای فهم نیست برای من... اما تو که خری و پری، دوباره نوشتی اش که من مری... تو را باز نخواندتت و سهم هر روزت از حرفهایت همین که هضم نمی شود و... اما تو که بازهم خری و پری، سه باره نوشتی اش که من حقیقتا مری... تو را باز نخوانده بودتت که هیچ، رفته بود برای حرفهای غریبه ای که خدایش مردمان روی زمین شده اند دعا کند و جارزنی که به حال این حال پریده و شما و ما خدا دانسته دعا کنید که همسرم همپایم همدستم و همقلبم گناهکار است و بی دین، که نگفتمش به عبادتگاه ما بیایدش... (( خدا تو را چه شد که این خلقشدگان که نام نهادیاشان انسان که ارشد بودند و هستند نسبت به هر مخلوقگان تو را دور دیدند و پرسیدندت که "از اینجا که من ایستادم چقد تا آسمون راه؟" انگار هم کورند، هم کر رو به رویشان ایستاده ای تو را از آسمان می خواهند! چرا به جز تو ز هر مفت خوری که گفته باشی و تفاوت هم می کند که...شفا می خواهند؟ نه اینها صفا می خواهند..... مردی شفا می خواست تمامش را مصلوب فولاد پنجره رضا کرده بود، مردی شفا می خواست برای بازار گرمی زبانش را مجلا کرده بود. نه ببخشید، مردی صفا می خواست برای بازار گرمی زبانش را... )) (برای اینجا فقط می نویسم _________________________________________ ) اما تو که بازهم خری و پری، چهار باره نوشتی اش که من حقیقتا مری... تو را باز نخوانده بودتت که هیچ، رفته بود برای حرفهای غریبه ای که خدایش مردمان روی زمین شده اند دعا کند و جارزنی که به حال این حال پریده و شما و ما خدا دانسته دعا کنید که همسرم همپایم همدستم و همقلبم گناهکار است و بی دین، که نگفتمش به عبادتگاه ما بیایدش... و این بود قصه یا غصه اینکه تظاهر کنندگان فاحشگی که حکم همشیرگی از خواهر و برادر بر می دارند، جای توبه از زمین و زمان خواهان شفا شدند برای زنده ماندن نوزادی که پدرش از مغفولین است و خودش می داند ماندن یا رفتنش وابسته به خدا است، نه دعاهای آلوده. و این شد که تو را خاک سر بریده کنم خودم، که هیچ شده مانده ای و چاله ای که از برای خودت زیر گوشه دلت دوباره حفر می کنی تو ای خاک دمیده برای... ( مرد خاکستری! ببین چه گفته ای و که را خاکستر کردی!) ((برای خودم نوشته بودم و خدا و مرد خاکستری آی مرد خاکستری، مشکی ات زاغ، سفیدت بی رنگ، سرد صورتی صورتی، اولی فیس دومی پینککی!)) مرد خاکستری من! دوباره بخوان آنچه نوشته ای و آنچه خواسته ای و آنچه گفته ای! دوباره بخوان و ببین چه کرده ای و کجا را خاکستر کردی کمی تا مقداری اندک بیشتر از همیشه نبود آتشت آفتاب من؟ می دانی چرا آفتابی؟؟؟ چون آفتاب هر چه را که آب نمی تواند پاک کند پاک می کند. آفتاب پاک کننده ترین است مرد خاکستری من درست مثل تو که آمدی و پاک کردی اما چه بی طاقت بودی که جا زدی و مرا تنها گذاشتی و .... آفتاب سهم من و توست نه خاکستر!
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 15:16 توسط ر ی ر ا

زنگ آخر! بذر افشان مثل همیشه ساده و معمولی و بی وقفه درس می دهد و میدان الکتریکی و تجمع بار را توضیح می دهد. مثل یک هلوی متحرک در امتداد تخته سیاه سبز کلاس راه می رود و می نویسد. شکل گلابی شکل و تجمع بار در قسمت نوک تیز آن! زنگ پیش هم او بود. دلم غنج رفت وقتی یادم آمد در خانه میلی دارم که تو برایم فرستادی و هنوز نخواندمش. هر چند که مضمون آن را می دانم. دلم یادش آمد که 5شنبه 9:30 تعطیل می شویم. می توانم بروم خانه. دلم گفت چه خوب! اگر این طور بشود می تون برنامه ای چید و ... دلم به خودش خندید. خودش را مسخره کرد! بعد بر خودش سخت گرفت که های! تازه فقط 21 روز گذشته! 3 هفته! دلم یادش آمد که من 3 هفته پیش در چنین روزی پیش تو بودم و ... دلم می خواست بگوید که بیا. که اگر بیایی... به قول خودت " یادم باشد بعدا این را از تو بپرسم " که چه کردی با دلم که امروز این گونه بی قرار است؟ تو ندیدی که امروز چقدر نا توان شدم مقابل دلم و ندیدی که مانده بودم از تحمل 86 روزه ام! نمی دانی و نبودی در و دروازه بودن گوش های دلم را ببینی وقتی به او می گفتم که چرا؟ نمی توانم باور کنم کم تحمل بودنش را که استقامتش را به چشم دیدیم. دل تنگی اش برایم قابل قبول نیست که خوب به یاد دارم مقابله اش را... مثل بچه ای سرتق می شنود و آرام می شود وقتی از او جواب می خواهم، باز پا می کوبد و گریه می کند و موهایش را ... دل کوچک اما وسیع من! چه آزارت داده که امروز دل تنگی و بی تاب و حسود و کم تحمل؟ تو بگو! چه کرده ای که آرامش من امروز در گرو عطر تن تو و بوی تو و بادی است که از جنوب شرق می وزد؟ چه کرده ای با من که کم تحملت بی تحمل شده است؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:2 توسط ر ی ر ا

و آرامش را بر می گرداند به من نگیرش از من!
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:46 توسط ر ی ر ا

و من نمی دانم چرا تو خود مرا نام نهادی و حال که نامم نام تو شد و بند بندم .... چه راحت ترک می خورد دلم فقط به خاطر یک "ر"!!!
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:14 توسط ر ی ر ا

می رویم. سه سایه؛ دو هم سایه! من و تو و رفیق! ما و رفیق! می رویم من آسوده و بی خیال از حضور همشهریان آشنا مست مست...داخل ساندویچی می شوید و برای دقایقی سایه ام بی هم سایه می شود... " تو اینجایی، کنار من؛ بی هیچ فاصله ای! پنجه ام فقل شده در انگشتانت و من لبریز از گریز نگاهی که هستی ام وابسته به بسته نبودنشان است. تو اینجایی؛ درست اینجا پهلوی من. دلم می گیرد وقتی می فهمم راهی نمانده. وقتی ... دستم به سمت سینه جمع می شود. دستت که قفل شده در دست من است همزمان با دستم حرکت می کند و قلبم درست مثل آهنربا آنچه به آن جاذبه دارد را جذب میکند و من مست و سرمت تر از مستی این احساس! من مستم از گرمایی که گرم است من مستم از گرمایی که گرم تر است و من مستم.... نمی دانم کدام احساس و جاذبه در تک تک سلول های این تن تبی بالاتر از ۴۲ می خواهد. لبم فشرده می شود به انگشتت. به انگشت وسط، به ناخن سفید و صورتی مرتبش. انگار هر چه بیشتر فشارش دهم تبم بالاتر می رود و این آن چیزی است که می خواهم.... ذوب شدن! حالا من مست تر از هر مستی از شرابی سرمستم که جز من کسی حتی حق نگاه کردن به آن را ندارد چه برسد به نوشیدن و مست شدن و ... " سایه ام هم سایه ی خویش را می یابد و دوشادوش و نزدیک تر از دو هم سایه می روند... در پی سمندی هستی که کمندش تو را بگیرد ازمن و من به همه آگاه ترم از آنچه در دل توست که این جز نرفتن نیست! تو ... می گویی وداع؟؟؟؟ حتی واژه اش آتش که هیچ! آتش فشان در دلم روشن می کند. وداع می کنی وداع میکنم و چقدر دلم می خواهد این وداع را وداعی نباشد آتش گونه ام در کنار سردی لبانم برایم هیچ به ارمغان ندارند جز مستی دقایق پیش را! تو می روی... من ... می روم. می رسم. ساعتی می گذرد... یا حتی روزی! مستی می پرد از قفس سرم و من تازه می فهمم که آتش فشان دلم چقدر سورانده مرا...چقدر خسارت زده و چقدر... کاش میشد آدم همیشه مست باشد!
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:18 توسط ر ی ر ا

اما یک چیز را می دانم! دلم برای نوشتن تنگ شده است!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:21 توسط ر ی ر ا

+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:44 توسط ر ی ر ا

پارسال بود. همین موقع ها. یه چند ساعت کمتر. غروب بود. برات آف گذاشتم گفتم شب ساعت ۱ منتظرم. هیچی نگفتی و شب اومدی: بحثمون همینجور ادامه داشت. هی تو می گفتی نه و من هنوز بچه ام و دست بردار و حرف دیگه ای نداری بزنی؟؟؟؟؟ و من هی می گفتم بالاخره میگی باید بریم خواستگاری کی یا نه؟؟؟ هنوز آهنگ صدام موقع خوندن این جمله تو گوشمه وقتی احساس می کردم تو داری اینو میگی: « دختری که دوست دارم. دست از سرم بردار » من بودم و بهت جمله و پرده ی اشکی که قسم می خورم تو۸-۷ دقیقه ی اول جز اون هیچی نمی دیدم. امروز یه سال گذشت. امروز ۷ مرداد ساعت ۱:۴۳دقیقه یک سال از اون جمله گذشته. یک سال ما با هم و مال هم و خود هم هستیم. سخت بود این یه سال. پر از فراز و نشیب و تلخی و شیرینی. سال سختی بود. خیلی! اما زود گذشت. چند سال دیگه این موقع از سال ما پیش همیم. اون موقع مثل امسال، مثل هر سال دیگه تو گوشت زمزمه می کنم: « پسری که دوست دارم هیچ وقت دست از سر من و قلبم بر ندار »
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 8:26 توسط ر ی ر ا

بالاخره عکس گرفتنا تموم می شه. به ساعت نگاه می کنم. ۴:۱۰. نگام به دور و برمونه. داشتیم می اومدیم غلغله بود اما حالا جز چند تا کارگر و یه پدر – پسر کسی اونجا نیست. نگام به آسمونه.شاید دلم میخواد خورشید هم مثل من دلگیر باشه. اما نیست... سوار می شیم. مثل موقع رفتن پیش هم می شینیم. با این تفاوت که این بار به جای اینکه خرت و پرتامون بین ما باشن، ما بین خرت و پرتامون نشستیم. دلم گرفته. دلش می خواد داد بزنه. اما قول داده. اولش بهونه گیری می کنه. دوس داره دنبال یه بهونه بگرده تا گریه کنه. اما یادش می آد قول داده. تقلا می کنم تا شاید رفع شه این بهونه گیری که نمی شه نا به جا خوندش. دو دلم. هنوز واسم سخته. یادم می آد همه ثانیه هایی که تو این چند ساعت از دست دادم. دیگه نمی خوام هیچ ثانیه ای رو از دست بدم. شکم کنار می ره و همزمان با اون دستم دور بازوت می پیچه و دستت محکم اونو می گیره. سرم رو تنم سنگینی می کنه. تحمیلش می کنم به شونه هات. باز دلم آروم نمی شه. دلگیره از دستم. از احساساتی که بی موقع ظاهر می شن. دستتو می آرم بالا. می خوام بچسبونمش به قلبم بلکه آروم تر شه. اما بازم نمی شه. با همه زوری که واسه بیرون نیومدن اشکام می زنم، لبمو محکم فشار می دم به دستت. معترض می شی. دوس ندارم به اعتراضت گوش کنم. دلم آروم نمی شه. دوباره و سه باره..... یه کم آروم می شه. همه چی عکس شده. شاد و خندون بودن و خندیدن رفتن کجا و من و توی تو فکر و رفیق خواب آلود کجا.... تو گوشم جوری که ناراحت نشم بهم تذکر می دی که تو دید راننده هستیم. حوصله ندارم بگم خب باشیم و بعدش یه بحث گنده باهات راه بندازم. دلم می خواد فقط قفل دستامون باز نشه از هم. حوصله ندارم وگرنه می گم که مهم نیست واسم. می گم که باقی مونده ها رو نمی خوام از دست بدم. فقط آرامش می خوام. می خوام همه حواسم به این ثانیه ها باشه. نچ! این دل راضی نمی شه. دارم فکر می کنم که باز چه کنم تا آروم تر شه. دارم باهاش حرف می زنم. به نتیجه می رسم. دو دلم. مثل همون اول. تا می آم زبون باز کنم و بگم بهت، یه بار دیگه لبات می آن سمت گوشم. یه چیزی توش می گی. همون چیزی که می خواستم بگم. رفیق روشو بر می گردونه یه چیزی بپرسه. می دونم دیده. اما واسه چند ثانیه هم که شده سنگینی سرمو به تنم بر می گردونم. روشو که بر می گردونه دوباره زحمتشو می دم به تو.
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 22:58 توسط ر ی ر ا

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:45 توسط ر ی ر ا

تو یه همچین شبی تو یه شهری نه خیلی دور نه خیلی نزدیک یه هو همه دیدن که فاطمه دردش گرفته. همه مونده بودن چه کنن با یه زن زائو وسط طواف بی قابله.... درد امونش رو بریده بود. یهو یکی گفت بیا. تو مهمون منی. تو و پسرت مهمون عزیز من هستین. جلوی چشای حیرت زده ی مردم فاطمه دختر اسد از دیوار شکافته شده ی اون خونه رفت تو. و دیگه هیچ کس نتونست هیچ راهی واسه ورود به اون خونه پیدا کنه. به ابوطالب خبر دادند. نگران بود. اما نگرانیش شیرین بود. میدونست همسر و فرزندش مهمونای اونی هستند که مهمون نواز ترینه. بعد از 3 روز فاطمه در حالی که پسرش تو بغلش بود از همون شکافی که بعد از ورودش کسی نتونست پیداش کنه بیرون اومد. سالم و سر حال و شاداب. ابوطالب پسرش رو که دید از همون اول فهمید که این پسر قصه اش یه چیز دیگه اس. این از همون اول تولدش مشخص بود اسمش علی شد و بعد ها دست راست رسول و اسد الله و یار و یاور مظلوما و یتیما و بی کسا اسوه ی جوون مردی بود و نماد حقیقی عدالت..... یا مولا این شب عزیز رو قبل از همه به عچیچ خودم به مناسبت روز مرد و بعد به بابای خودم و بابای عچیچ . بعد هم به همه آقا ها و بابا های دنیا تبریک میگم.
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 9:9 توسط ر ی ر ا

همین!
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 15:43 توسط ر ی ر ا

+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 16:23 توسط ر ی ر ا

سلام قشنگ ترین بهونه ی ر ی را برای زندگی "هستیمو ازم بگیر حرف رفتنو نزن" دارم "جز تو" گوش می کنم. دارم فکر می کنم که با چه ذوقی این آهنگو واسم میل کردی.... جز من کی واسه دیدن تو حریصه اسمتو رو قلبش می نویسه
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:41 توسط ر ی ر ا

تو چشمات مال من نیست و نگات دنبال من نیست و ... بهارش این جوری باشه نه امسال سال من نیست و نیست و نیست!! اولش با اون همه حادثه ی بد فکر می کردم امسال سال من نیست؛ سال ما نیست! بهار اومد همه چی نو شد اما ... مکافات های ما همچنان ... فکر می کردم سال بدیه، سال عذاب آوریه یادم رفته بود تو یه روز از همین روزای بهاری – یکی از همین روزا که فکر می کردم مال من نیست – یه فرشته از فرشته های خدا کم میشه و میاد پیشم. یادم رفته بود تو یکی از همین روزا خدا یه فرشته شو بهم بخشیده. یادم رفته بود... ببخش منو فرشته کوچولو که یادم رفت خدا چه هدیه ای بهم داده بهار من امروز روز به دنیا اومدنته. البته سالگردشه. خانوم خوشگله! تولدتو هزار بار اول به خودم، بعد به عچیچم، بعد به تو و بعد به همه اونا یی که تو فرشته رو می شناسن تبریک میگم. به خودم و عچیچم چون افتخار با تو بودن رو داشتیم. به تو که یادت بیاد چه ارزشی داری. بهارم تولدت مبارک دوست خوب من که عمر دوستیمون شاید کوتاه باشه اما وسعت مهربونیه تو تو این دوستی خیلی ستودنیه. تولدت مبارک بهار من
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 18:16 توسط ر ی ر ا

عچیچ قلبم! همه ی گلای دنیا با همه ی ستاره های آسمون، همه و همه از طرف من دارن میان پیشت تا فقط اینو بهت بگن که: بیست فروردین روز هنر و هنرمند و به همه هنرمندا و قبل از همه به هنرمندترین بنده ی خدای هنرمندم عچیچ خودم تبریک میگم روزت مبارک عچیچ دلم!!![]()
![]()
هنرمند خودم روزت مبارک![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22:20 توسط ر ی ر ا
